میخواهمت چونان که لب تشنه اب را
 
نويسندگان

قبله عشق

 

سجده نکن به سختیا /قبلتو گم نکن رفیق

تکیه بده به آسمون /به اون محبت عمیق

تکیه بده به سایه ای/ که هر نفس کنارته

تو لحظه های بی امید/ همیشه تکیه گاهته

درگیر شعله ها نباش /تو گیر و دار بی کسی

تکیه بده به آسمون /به مرز عشق میرسی

به مرز لحظه های خوش /به عشق بهترین نگاه

سجده نکن به سختیا / نرو سراغ اشتباه

سجده نکن /سجده نکن/ قبلتو گم نکن رفیق

تکیه بده به آسمون /به اون محبت عمیق

 

[ ۱۳٩۱/۳/۱ ] [ ۳:٢٦ ‎ب.ظ ] [ محبوبه ]

وا........................ی مارمولک !!!!!!!!

این صدای جیغی بود که وسط بوستان میخواستم بزنم اما صدام در نیومد .

جریان از اونجایی شروع شد که با دو تا از عمه هام رفتیم شام رو بوستان بخوریم روی چمن ها حصیر پهن کردیم ونشستیم

موقع بر گشتن کفش هام رو که پوشیدم احساس کردم یه چیز گرد و نرم رو انگشتمه اول فکر کردم شاید رویه کتونیم برگشته ولی بعد که نگاه کردم دیدم سر جاشه اون موقع بود که فهمیدم چه بلایی سرم اومده با درماندگی تمام وایستادم کفشمو در اوردم تا به دستم گرفتمش یه چیزی رو انگشتام وول خورد میخواستم جیغ بزنم ولی طبق معمول صدام در نیومد و فقط کفشمو دو سه متری پرتای کردم وسط بوستان جلوی چشم همه فکر کن...........آخ

هنوز که هنوزه مور مور میشم تا ماشین که اصلا کفشمو نپوشیدم و با جوراب رفتم گفتم منو بکشید هم دیگه این کفشو نمیپوشم .

هرچند عمه های گرامی ام بعدش برای گول زدن من منو بردن بهم قاقالیلی(بستنی قیفی) دادن تا منو از اون حال و هوا در بیارن بعد هم یه ماشین عروس خیلی ناز و عروس وداماد ساده وشیکی رو دیدیم( که امیدوارم خوشبخت بشن) براشون اهنگ گذاشتیم اونا هم در پایان مسیر ازمون تشکر کردن این بود که الان یه کم بهترمسبز

[ ۱۳٩۱/٢/۱٤ ] [ ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ ] [ محبوبه ]

درد یک پنجره را پنجره‌ها می‌فهمند

معنی کورشدن را گره‌هامی‌فهمند



سخت بالا بروی، ساده میایی پایین

قصّه‌ی تلخ مرا سُرسُره‌ها می‌فهمند



یک نگاهت به من آموخت که در حرف‌زدن

چشم‌ها بیش‌تر از حنجره‌هامی‌فهمند



آن چه از رفتنت آمد به سرم را فردا

مردم از خواندن این تذکره‌ها می‌فهمند



نه! نفهمید کسی منزلت شمس مرا

قرن‌ها بعد در آن کنگره‌هامی‌فهمند

 

 

کاظم بهمنی

[ ۱۳٩۱/٢/۱٠ ] [ ٤:۳٦ ‎ب.ظ ] [ محبوبه ]

سلام

میدونم اصولا نباید غر بزنم اما خیلی دلم گرفته اومدم یکم حرف بزنم

دیروز شش تا از دوستای صمیمی ام رفتن از طرف مدرسه مشهد

من یه کم دیر ثبت نام کردم نوبت بهم نرسید خیلی دلم سوخت هم یه عالمه هوای زیارت کرده بودم هم اردو با بچه ها بود خب.

پارسال رفته بودم البته هیچ کدوم از دوستای خیلی صمیمی ام نبودن با چند تا از هم کلاسی هام رفته بودم با این حال خیلی خوش گذشت .

تازه از اونور گوشیم هم خراب شده رفته بیمارستان گریه نمیدونم چیکار کنم

یه بار از خونه بهشون زنگ زدم اما خب نمیشه هر روز هر روز زنگ بزنم که...... میشه؟

خیلی دلم گرفته الان این یه روز به اندازه ده سال برام گذشت

البته بجز چند ساعت امشب که تولد خواهرم بود و خوش گذشت حدودا

حدودا جون خیلی کم بودیم کسی نیومده بود بجز دو تا از عمه هام گریه

لطفا برام دعا کنید از این دپسردگی در بیام واقعا حالم دست خودم نیست .

مخصوصا اینکه چند بار تو این چند روز با یکی دعوا کردم که ممکنه این متنو خودش هم بخونه ولی..........

واقعا از همتون میخوام برام دعا کنید

ببخشید اینقدر غر زدم بای بای بای بای بای...............

[ ۱۳٩۱/٢/٧ ] [ ۸:٤٧ ‎ب.ظ ] [ محبوبه ]

یک نفرآمد به دیدارم شبی خندید و رفت

من گمان کردم که شد یارم ولی خندید ورفت

تا نگاهش کردم وفهمید عاشق گشته ام

گفت:باتو من کاری ندارم،بی وفا خندید
ورفت

التماسش کردم و گفتم نرو نامهربان

گفت:وقت حتی گریه و زاری ندارم،

بی وفا خندید و رفت

دلبری می کرد با من،گفتمش دلبر تویی؟

گفت:قصد دلداری ندارم،بی وفا خندید ورفت

گفتمش داغ دو چشمت بد مرا تب دار کرد

گفت:طِب بیماری ندارم،بی وفا خندید ورفت

گفتمش حرفی بزن چیزی بگو

گفت:حرف تکراری ندارم،بی وفا خندید ورفت

گفتمش چشمم به راهت تا به کی؟

گفت:من که اصراری ندارم،بی وفا خندید
ورفت

گفتمش این آمدن هایت چه بود

گفت:آمدم آری بیازارم تو را،خندید ورفت

 

 

 

 

اونی که خندید ورفت من بودمااااااااااااانیشخند

[ ۱۳٩۱/٢/٧ ] [ ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ ] [ محبوبه ]

شهادت بانوی دو عالم تسلیت باد.

او که پروانه جانش  در راه دفاع از همسرش  نه بلکه به گفته خویش در راه دفاع
از امام زمانش  شعله های اتش را در اغوش گرفت

 

[ ۱۳٩۱/٢/٧ ] [ ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ ] [ محبوبه ]

روزگاری مردم دنیا دلشان درد نداشت

 

هر کس غصه ی اینکه چه میکرد نداشت

 

چشمه ی سادگی از لطف زمین می جوشید

 

خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت

[ ۱۳٩۱/۱/٢٤ ] [ ۱:۱۳ ‎ق.ظ ] [ محبوبه ]

ای که به هنگام درد راحت جانی مرا

 

ای که به تلخی فقر گنج روانی مرا

آنچه نبردست وهم، آنچه ندیده ‌است فهم

 

از تو به جان می‌رسد، قبله‌ی آنی مرا

[ ۱۳٩۱/۱/۱٦ ] [ ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ] [ محبوبه ]

سلام به همگی

عیدتون هم مبارک.هورا

من نظرم عوض شد وبلاگم رو ترک نمیکنم

فقط شاید خیلی کم سر بزنم وچند ماه یک بار آپ شم

ببخشید نا امیدتون کردم با نرفتنم دیگه.......

بازم عیدتون مبارک خوش بگذره ماچ

[ ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ ] [ ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ] [ محبوبه ]

سلام بچه ها !

امیدوارم حال همه خوب باشه .

نمیدونم از کجا شروع کنم اما بلاخره باید بگم ........

این چند ماهه که وبم رو راه انداختم با خیلی دوستان جدید اشنا شدم کسانی که شاید

باهاشون خندیدم شاید بابعضی ها دعوا کردم. بعضی ها رو اذیت کردم.........

اولین کسانی که به وبم اومده بودن گل بی خار و

مسافر بیراهه بودن شاید تشویق های اونا تو یه ماه اول به من انگیزه داد وب نویسی رو

ادامه بدم  هر چند باهردوشون هم یه مدت بحثم شد با گل بیخار اشتی شدیم اما

مسافر بیراهه هنوز افتخار دیدار مجدد ندادن.....

بعدش پسر برزخی بود که کلی اذیتم کرد منم البته کم

نیاوردم کلی حرصش دادم واز دستش حرص خوردم

خیلی موقع ها هم باهاش خندیدم.

دوستای مهربون دیگه ای هم بودن مثل بیخیال دنیای عزیزم

که خیلی به فکرم بود وهمیشه از اینکه من کم میام وب حرص

 میخورد عزیزم معذرت!

ویا مهدیس جونم که خیلی قشنگ مینویسه (هر جا هستی

موفق باشی)

یا نازنین جون که همیشه از دست بلاگفا عصبانی بود.

یا یاس مهربون و ی تنهای عزیز.........

افرادی که بهم خیلی چیزا رو یاد دادن

اینکه زود قضاوت نکنم؛ اینکه مواظب شوخی هام باشم بعضی

دل ها خیلی زود میشکنه؛اینکه زود از حرف کسی عصبانی نشم

شاید واقعا منظوری نداشته وخیلی چیزای دیگه

میدونید سرتون رو درد نیارم اینکه امسال دارم به امتحانات

نهایی وسال بعد هم کنکور نزدیک میشم وچند تا دلیل دیگه

که ترجیح میدم مطرحشون نکنم منو مجبور میکنه این محیط

صمیمی و دوست داشتنی رو ترک کنم اگه دو سال دیگه چیزی

از وبم مونده بود احتمال داره دوباره راه بندازمش 

راستی شاید یکی دوبار دیگه هم بیام و جواب غزل های خداحافظیتون رو بدم

امیدوارم هیچکدوم ناراحت نشید و همگی حلالم کنید.

برام دعا کنید.

امیدوارم همتون موفق باشید و.........

هیچ وقت هیچ کدومتون رو فراموش نمیکنم قول میدم.

خداحافظ همگیگریه

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٠ ] [ ۸:٤٧ ‎ب.ظ ] [ محبوبه ]

چو بستی در به روی من به کوی صبر رو کردم
چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم

چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو
به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو کردم

خیالت ساده‌تر بود و با ما از تو یک روتر
من اینها هردو با آیینه دل رو به رو کردم

فرودآ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو
سرای دیده با اشک ندامت شست و شو کردم

صفایی بود دیشب با خیالت خلوت ما را
ولی من باز پنهانی ترا هم آرزو کردم

تو با اغیار پیش چشم من می در سبو کردی
من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم

ازین پس شهریارا ما و از مردم رمیدنها
که من پیوند خاطر با غزالی مشک مو کردم

 

شهریار

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱ ] [ ٦:٢٩ ‎ب.ظ ] [ محبوبه ]

ابلیس شبی رفت به بالین جوانی
آراسته با شکل مهیبی سر و بر را

گفتا که: «منم مرگ و اگر خواهی زنهار
باید بگزینی تو یکی زین سه خطر را

یا آن پدر پیر خودت را بکشی زار
یا بشکنی از خواهر خود سینه و سر را

یا خود ز می ناب کشی یک دو سه ساغر
تا آن که بپوشم ز هلاک تو نظر را


لرزید ازین بیم جوان بر خود و جا داشت
کز مرگ فتد لرزه به تن ضیغم نر را

گفتا: «پدر و خواهر من هر دو عزیزند
هرگز نکنم ترک ادب این دو نفر را

لیکن چون به می دفع شر از خویش توان کرد
می نوشم و با وی بکنم چاره ی شر را»

جامی دو بنوشید و چو شد خیره ز مستی
هم خواهر خود را زد و هم کشت پدر را

ای کاش شود خشک بن تاک خداوند
زین مایه ی شر حفظ کند نوع بشر را

 

ایرج میرزا

[ ۱۳٩٠/۱۱/٢٠ ] [ ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ ] [ محبوبه ]

یا بمان وامید فردایم باش..........

یا دیروز را برگردان وبرو..........دل شکسته

[ ۱۳٩٠/۱۱/۱٥ ] [ ٤:٢۳ ‎ب.ظ ] [ محبوبه ]

گفتی اگر از پای خود زنجیر عشقت وا کنم؟

                                      گفتم ز تو دیوانه تر دانی که پیدا میکنم.

                                       نیشخند

                                        .

                                        .

                                        .

                                       نیشخند

[ ۱۳٩٠/۱۱/۱٥ ] [ ٤:٢۱ ‎ب.ظ ] [ محبوبه ]

[ ۱۳٩٠/۱۱/٦ ] [ ۸:۱٢ ‎ب.ظ ] [ محبوبه ]

[ ۱۳٩٠/۱۱/٢ ] [ ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ] [ محبوبه ]

دوست یعنی تنهایی هام رو می سپرم دست تو چون شک ندارم می فهمیش 

دوست یعنی یه راه دو طرفه٬ یه قدم من یه قدم تو ؛ اما بدون شمارش و حساب و کتاب 

دوست یعنی من از بودنت مفتخر و سربلندم نه سر به زیر و شرمنده

 

[ ۱۳٩٠/۱٠/٢٧ ] [ ۸:۱٢ ‎ب.ظ ] [ محبوبه ]

دید مجنون را یکی صحرا نورد
در میان بادیه بنشسته فرد
کرده صفحه ریگ انگشتان قلم
میزند نقشی به دست خود رقم
گفت ای مجنون شیدا چیست این
بهر که نامه مینویسی کیست این؟
کی به لوح ریگ باقی ماندش ؟
تا کسی دیگر پس از تو خواندش؟
گفت شرح حسن لیلی میدهم
خاطر خود را تسلی میدهم
می نویسم نامش اول و قفا
می نگارم نامه ی عشق و صفا
نیست جز نامی از او در دست من
زان بلندی یافت قدر پست من
نا چشیده جرعه ای از جام او
عشق بازی میکنم با نام او

 

 

نظامی گنجوی

[ ۱۳٩٠/۱٠/٢٢ ] [ ٥:۱٤ ‎ب.ظ ] [ محبوبه ]

باز هم صدای هیاهوی بچه

باز هم صدای شکستن شیشه

باز فریاد ها وداد پدر

باز هم معذرت مثل همیشه

باز روزی رود پی روزی

باز این قصه میشود تکرار

روزهای قشنگ کودکی اش

یک به یک میگدشت بایک ساز

ساز شادی .حیات .شورو نشاط

ساز یکرنگی و صداقت ومهر

حیف این روزها گذشت اما

خاطرش مانده بر لب وبر دل

 

 

 

شاعر : بازم خودم

نکته :همین امروز سراییدمش.مژه

[ ۱۳٩٠/۱٠/۱٩ ] [ ۳:۳۱ ‎ب.ظ ] [ محبوبه ]

عمر خودکار من چند شعر است؟

اخرین وازه ابیش چیست؟

شب که من تا سحر مینویسم

راز ساعات بیداریش چیست؟

دفتر من پر از درد ودل هاست

دردودل های خودکار با او

شب که من تا سحر مینویسم

دفترم هست بیدار با او

هر شب و روز خودکار ابی

واژه ای تازه بر دوش دارد

دفترم نیز با برگ هایش

واژه ها را در اغوش دارد

کاش میشد بدانیم این را

این که هر واژه رازی نهفته است

این که هر لحظه از عمر خودکار

سطری از شعر های نگفته است

 

"پدرام پاک ایین"

[ ۱۳٩٠/۱٠/۱٩ ] [ ۳:۱٧ ‎ب.ظ ] [ محبوبه ]

دلم گرفته است

شاید هم هوایی شده باشد نمیدانم

هوایی که,یا چه,یا کجا ؟ نمیدانم.......

نمیدانم با من حرف نمیزند

شاید...... شاید قهر کرده است

دوست دارم بگویم مهم نیست,خوب میشود اما......

اما حیف دلم به خاطر همین مهم نیست ها گرفت

دلم حق داردبگیرد

هرگاه گرفته بود ,گفته بودم مهم نیست خوب میشود.....

هرگاه شکسته بود ,گفته بودم مهم نیست فراموش میشود ....

هرگاه کسی ان را ربوده بود ,گفته بودم مهم نیست , خود بر خواهد گشت....

شاید دلم حق داشت

هنکامی که عقلم میگفت :حیف نیست دانه های زیبای اشکت را برای چیزی که

فراموش میشود هدر دهی؟

میگفتم : چرا حیف است.

دلم میگفت: گنجی که دست نخورده بماند ارزشش در چیست؟

 

نمیدانستم .......

نمیدانستم و برایش جوابی نداشتم جز سکوت........

.

.

.

.

اری دلم حق داشت

                                                                          نویسنده: خودم

[ ۱۳٩٠/۱٠/۱٧ ] [ ٥:٢۱ ‎ب.ظ ] [ محبوبه ]

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را

یادم باشد که روز و روزگار خوش است
وتنها دل ما دل نیست

یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر و جواب

دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم
یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم
و برای سیاهی ها نور بپاشم
یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم
و از آسمان درسِ پـاک زیستن
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست ..
یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش
بشکند
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام ... نه برای تکراراشتباهات گذشتگان
یادم باشد زندگی را دوست دارم
یادم باشد هر گاه ارزش زندگی
یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی

قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم
یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی که از سازش  عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد
یادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم
یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش باز می شود
یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم
یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم
یادم باشد از بچه ها میتوان خیلی چیزها آموخت

یادم باشد پاکی کودکیم را از دست ندهم
یادم باشد زمان بهترین استاد است

یادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پیشانیم بزنم تا بعدا با مشت برفرقم نکوبم
یادم باشد با کسی انقدر صمیمی
نشوم شاید روزی دشمنم شود

یادم باشد با کسی دشمنی نکنم شاید روزی دوستم شود
یادم باشد قلب کسی را نشکنم
یادم باشد زندگی ارزش غصه خوردن ندارد
یادم باشد پلهای پشت سرم را ویران نکنم
یادم باشد امید کسی را از او نگیرم شاید تنها چیزیست که دارد
یادم باشد که عشق کیمیای زندگیست
یادم باشد که ادمها همه ارزشمند اند و همه می توانند مهربان و دلسوز باشند
یادم باشد زنده ام خیال باطل
.

.

.

.سهراب سپهری

[ ۱۳٩٠/۱٠/۱٤ ] [ ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ ] [ محبوبه ]

مغز ما اکسید گشت وسوختیم

بس که شیمی و فیزیک اموختیم

گر بخوانی بیست بار این زیست را

 باز هم هرگز نبینی بیست را

بخشی از دیوان یک دانش اموز رشته تجربی

[ ۱۳٩٠/۱٠/۸ ] [ ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ ] [ محبوبه ]

دستمال کاغذی به اشک گفت:
قطره قطره‌ات طلاست
یک کم از طلای خود حراج
می‌کنی؟
عاشقم
با من ازدواج می‌کنی؟
اشک گفت:
ازدواج اشک و دستمالِ
کاغذی!
تو چقدر ساده‌ای
خوش خیال کاغذی!
توی
ازدواج ما
تو مچاله می‌شوی
چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی
پس برو و
بی‌خیال باش
عاشقی کجاست!
تو فقط
دستمال باش!
دستمال کاغذی، دلش
شکست
گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست
گریه کرد و گریه کرد و گریه
کرد
در تن سفید و نازکش دوید
خونِ درد
آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد
مثل
تکه‌ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک
بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمال‌های کاغذی
فرق داشت
چون که در
میان قلب خود
دانه‌های اشک کاشت

[ ۱۳٩٠/۱٠/۸ ] [ ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ ] [ محبوبه ]

دوستای عزیز متاسفانه فصل امتحانا شروع شده آخ

شوخی کردم ولی به هر حال احتمالا تا ده بیست روز دیگه نتونم بیام وب شاید هم یکی دوبار سر زدم  به هر حال خوشحال میشم به یادم باشید

برای همه دانش اموزای عزیز مثل خودمقلب نمره بیست وبرای همه دانشجو های محترم پیشاپیش نمره A رو ارزو میکنمبای بای

[ ۱۳٩٠/۱٠/٤ ] [ ٤:٥٥ ‎ب.ظ ] [ محبوبه ]

دوست یعنی یه دل اضافه داشتن برای اینکه بدونی هر بار دلت می گیره یه دل دیگه هم دلتنگ غمت می شه

[ ۱۳٩٠/٩/٢۳ ] [ ٩:٠٤ ‎ب.ظ ] [ محبوبه ]

با تو از خویش نخواندم که مجابت نکنم

خواستم تشنه این کهنه شرابت نکنم

 گوش کن از من و بر همچو منی گوش مکن

تا که ناخواسته مشتاق عذابت نکنم

دستی از دور به هرم غزلم داشته باش

که در این کوره احساس مذابت نکنم

گاه باران همه دغدغه اش باغچه نیست

سیل بیگاهم و ناگاه خرابت نکنم

فصلها حوصله سوزند بپرهیز که تا

فصل پر گریه این بسته کتابت نکنم

هرکسی خاطره ای داشت گرفت از من و رفت

تو بیندیش که تا بیهوده قابت نکنم

محمد علی بهمنی

 

[ ۱۳٩٠/٩/٢۳ ] [ ۸:٤٧ ‎ب.ظ ] [ محبوبه ]

شرح حال یک مختلص

«گویند مرا چو زاد مادر»
راه و روش پریدن آموخت
تا یک شبه راه بیست ساله
با سرعت جت رسیدن آموخت
راه زد و بند و گاو بندی
صد دوز و کلک شنیدن آموخت
فهماند به من هزار ترفند
تا شیوه ی بز خریدن آموخت
در پیش سران و اهل قدرت
چون دال فقط خمیدن آموخت
با گفتن فن پاچه خاری
صد شیوه ی میوه چیدن آموخت
با دادن آینه به دستم
خود دیدن و کس ندیدن آموخت
انداخت به قلبم آتش پول
از خلق و خدا بریدن آموخت
خواباند مرا به دور از اشتر
در لاک خودم خزیدن آموخت
از هر طرفی که باد آمد
چرخید و مرا وزیدن آموخت
در هر صف امتیاز و رانتی
خوابید و مرا کپیدن آموخت
صد نقشه ز اختلاس و دزدی
روی ورقی کشیدن آموخت
با مفسد و رانت خوار هرشب
راه و روش چتیدن آموخت
در سایه ی صاحبان قدرت
لم دادن و آرمیدن آموخت

« دستم بگرفت و پا به پا برد »
ای دوست بیا ببین کجا برد
پس هستی ام از درایت اوست
تا آخر عمر دارمش دوست

 

[ ۱۳٩٠/٩/٤ ] [ ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ ] [ محبوبه ]

http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcTIbOKBkvSlCwVmRBcEaIPgOilGrpIChbM5jcFNfSu_ePb0cXVFJg

[ ۱۳٩٠/٩/۱ ] [ ٤:٥۳ ‎ب.ظ ] [ محبوبه ]

نگاهم کرد

پنداشتم دوستم دارد نگاهم کرد در نگاهش هزاران عشق خواندم نگاهم کرد به نگاهش دل بستم نگاهم کرد........

بعد ها فهمیدم یارو خله فقط هی نگاه میکنه......نیشخند

[ ۱۳٩٠/۸/٢٩ ] [ ٥:۳٥ ‎ب.ظ ] [ محبوبه ]

با انکه دلی پر از مصیبت داریم

صد سینه پر از تب محبت داریم

ای دوست بیا خانه تکانی بکنیم

سی ثانیه تا بهار فرصت داریم

با دست و دلت بیا مرا یاری کن

در باور سینه ام غزل کاری کن

دردشت جنون هنوز سرگردانم

ای عشق بیا محض خدا کاری کن

گر دست دهد زمانه ای میسازیم

با خشت ترانه خانه ای میسازیم

گر حضرت عشق هم مدد فرماید

افسانه جاودانه ای میسازیم

[ ۱۳٩٠/۸/٢٤ ] [ ۳:٥٦ ‎ب.ظ ] [ محبوبه ]

مردن و گم شدن از ماست نه از فاصله ها

دل از اینهاست که تنهاست نه از فاصله ها

گرچه دیگر همه جا پر ز جدایی شده است

مشکل از طاقت دلهاست نه از فاصله ها

[ ۱۳٩٠/۸/٢٤ ] [ ۳:۱٩ ‎ب.ظ ] [ محبوبه ]

خداوندا چگونه زیستن را به من بیاموز   چگونه مردن را خود خواهم اموخت

[ ۱۳٩٠/۸/۱٥ ] [ ٩:۳۳ ‎ب.ظ ] [ محبوبه ]
........

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام من خیلی خیلی شعر رو دوست دارم و میگن یه مقدار هم احساساتیم خوشحال میشم برام شعر های مورد علاقه خودتون رو بفرستیدو راستی نظر یادتون نره
امکانات وب
RSS Feed



فروش بک لینک طراحی سایت عکس